تبليغاتX
گپ دل
درددل،گفتن واقعیت هایی از روزهای ادمهای اطرافمان، تبادل افکارواندیشه ها و انتقاد
 من خسته میشم وقتی که ....

دقیقا یادم نیست از کی حس کردم خسته ام .....

من خسته میشم وقتی که میبینم .....

رضای 2ساله دستش سوخته ..ازمادرش که میپرسم بعداز کلی طفره رفتن ..میگه که بچه گریه میکنه وپدر معتاد برای اروم کردنش تیکه ذغالی رو بسوی کودک پرتاب میکنه و وکودک میره طرفش و برای یه لحظه غلت میزنه و دستش با ذغال گر گرفته کباب میشه .......

من خسته میشم وقتی دخترک 17 ساله و شاگرد اول ریاضی فیزیک رو می بینم که  خونواده اش از پشت نیمکت ها بیرونش می کشند و روونه خونه مردی 25سال بزرگتر از خودش می کنند بدون اینکه دخترک چیزی از زن بودن بدونه ........

وقتی پیرمردهایی رو میبینم که تو ادارات واسه یه بشکه گازوئیل  تا کمر خم میشن جلو همه کارمندان اون اداره .........

وقتی کشاورزانی رو  میبینم که از سر ناچاری درختهایشان را ..حاصل یک عمر کاشت و داشته هایشان را خشک می کنند ..........(بغض این کشاورزان شبیه اندوه مادریست که کودکش مرده)  

وقتی پیرزن هایی رو میبینم که ساعتها  کنار عابر بانک وا میسن تا مسلمونی پیدا بشه واز 30 هزار تومن کمیته امداد یا یارانه پولی بگیره و بهشون بده ........

وقتی میبینم که  بعضی از تحصیلکرده های   مملکتم از درس خوندن  پز دادن مدرک رو فقط بلدن...

وقتی می بینم پایین تنه  اکثریت مردان  مملکتم بیشتر از اندیشه و کردارشون فعاله ...

وقتی که میبینم  برخی از زنهای مملکتم  چیزی بعنوان نجابت رو بدست باد سپردن .... 

وقتی که میبینم  مادری ..دختری ..همسری ... وزنی ..برای مشتی اسکناس روحش رو بفروش میذاره ..

وقتی که می بینم برخی از صاحبان قدرت  بدنبال فرمانروایی کردن بیشتر هستند و پله های کاخ های انان کمر خشکیده برخی از مردمم هست .....

وقتی که میبینم  دانشجوی کشورم  هنوز  نمیداند اینترنت یعنی چه ؟

وقتی که  مردانی رو میبینم  که زن رو فقط در زاییدن می سنجند و خانواده رو در بیشتر بودن تعداد پسر.....

وقتی که مرد این جامعه با افسار گسیخته هوی وهوسش  بدور ازچشم دیگران وگاه در بین دیگران  به من چشمکی  حواله  می کنه....

وقتی که سکینه معلول  از خدا می خواهد که نگذارد بمیرد  و قلب بیمارش تا بزرگ شدن برادرش کار کند چرا که با معلولیت او خانواده نان  می خورند ....

خسته ام ...و دردهایی می بینم انبوه ،که هر لحظه خسته ترم می کند ....به امید کدامین معجزه خداوند ما را به زندگی وا میدارد ؟

موج1: شما رو چی خسته می کنه ؟ از کی این خستگی رو حس کردین ؟ ......

موج2: چندین مطلب دارم ولی می ترسم بنویسم ....می ترسم ...

موج3: بچه که بودیم اگر بستنی مان را گاز می زندن قیامت به پا میکردیم ..بزرگ شدیم روحمان را گاز می زنند و سکوت می کنیم ................

جزرومد: اصلا حوصله نداشتم یعنی خوابم می اومد پیرمرده اومد رو صندلی کنار  میزم نشست سروضع خوبی نداشت چین چروک صورتش از حد شمارش هم بیشتر بود پوست افتاب سوخته ای داشت و دستایی که زیر ناخن هاش سیاه بود انگشتاش پینه بسته بود.....لنگی که رو دوشش انداخته بود اورد پایین و بازش کرد کاغذهای مختلفی مال سوخت و باغش داخلش بود از بین اونا یه پلاستیک کوچک سیاه رنگی بیرون کشید که گرد خاکی بود بازش کرد 5تا گوجه قرمز و تقریبا متوسط توش بود بطرفم دراز کرد و گفت چین اوله ....گفتم برای تو بیارم ..اینقده سروضع پیرمرده ژولیده بود که خوشم نیومدبا بی میلی گوچه ها رو گرفتم مختصر تشکری کردم و گوجه ها رو بطرف همکارم دراز کردم گفتم بیا اینا رو بگیر ..همکارم گوحه ها رو گرفت یه لحظه برگشتم به طرف پیرمرد که چیزی بگم که چشمم خورد به نگاش .....چشماش یه جوری بود اشک توشون نبود نگاهش تلخ بود و دلشکسته ....دوباره رو کردم بطرف همکارم گفتم ...چرا پس نشستی برو بشورشون و نمک هم بگیر  بیا ..الان می چسبه گوجه نمک زده بخوریم ...همکارم بیجاره هاج و واج نگام کرد اروم گفت : خب نگفتی ....گفتم : حواس نداری پس چرا دادم دستت و...........شاید کسی باور نمیکنه ولی 5تا گوجه فرنگی رو  هرکدوم چند تکه کردیم و چیزی حدود 12-13نفر خوردیم البته نمک زده ........... پیرمرد با همه وجودش می خندید ..خنده کل فضای صورتش رو پرکرده بود....منم می خندیدم ولی تو دلم از برخورد اولیه ام ناراحت بودم ...واقعا چرا گاهی ما ادما اینقدر بد میشیم ؟..........

 

 

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391  |
 دخترانی که روز زن ندارن .......

دوستی دارم که یه دختر بچه 6ساله داره .....دخترک بقول معروف خیلی با من جوره ...چندروز پیش دخترک با چهره ای گرفته با مادرش پیشم اومدن گفتم چرا اخمات توهمه ؟ گفت خاله تو بچه نداری درست... ولی چرا زن هم نیستی ؟ ...................

یه لحظه موندم چی بهش بگم که مادرش  دستش رو کشید گفت : نگو زشته ...بعدش رو به من کرد و گفت : رفتیم خرید حالا گیر داده روز مادر بیا یه کادو واسه خاله دریا بخریم میگم روز مادره خاله که هنوز مادر نشده میگه زن که هست میگم زن هم نشده ..میگه : پس چرا مثل بقیه خانوماست شکلش خانومه .....لباس خانوما میپوشه و.........

اون روز مدتی با دخترک حرف زدم از روز دختربراش گفتم تا روز مادر و زن وتا حدودی تونستم قانعش کنم ..........

ولی برا خودم واقعا سئوال پیش اومد ایا فقط داشتن شوهر میتونه یک دختر رو زن کنه ؟

یعنی دختران جامعه ما اگه ب.کارتشون دست نخورده باقی بمونه زنیت ندارن ؟

یادمه پارسال روز زن یکی از دوستان هدیه ای بهم داد بنوعی میخواست تبریک بگه موند که چی بگه !!! چونکه من دختر هستم ونه زن هستم ونه مادر .........

دقیقا یادم نیست چی گفت ولی دقیق یادمه که من خجالت کشیدم  از چی نمیدونم شاید بخاطر اینکه من هیجکدومشون نبودم ....

وایا چون هیجکدومشون نبودم جنسیت هم نداشتم ؟

توجامعه مون جوری جا افتاده که این روز رو متعلق به خانم هایی می دونند که متاهل باشند بنوعی هم میتونه هماهنگ باشه چون روز میلاد فاطمه زهرا هستش و ایشون بعنوان اسوه مادری و شیرزنی مشهور هستند ولی تواین بین تکلیف خانم هایی که مجرد هستند چیه ؟

روز دختر هست ولی روز دختر رو انچنان بهش اهمیت نمیدن وروز زن معروفیتش بیشتره .....

توی جوامع غربی 8مارس رو روز جهانی زن میدونند براشون مهم نیست که جنس مونثی که ازش حرف میزنند باکره باشه یا نه .... چیزی که برای اونا مهمه  نقش و جایگاه اون زن در اجتماعی هست که زندگی میکنه و جنسیت اون فردو  احساسات ، روح لطیفش .......

چرا توجامعه ماکه شعارمون برابری و تساوی هستش با این دیدگاه نگاه به همه مونثان نمی کنیم ؟

چرا مرز بندی میکنیم ؟ یه دختر تا متاهل نشده از خیلی محدودیت ها برخورداره ..

درسته وقت متاهلی فرقی چندانی هم بحالش نمیکنه چون تو این جامعه زن محرومه و میگن که دونفرش به اندازه یه مردهستش .....

ولی واقعا چرا دختر ...زن ....یا مادر رو بریک اساس ارزش گذاری نمی کنیم ؟

زنیت یک زن تو وجود هر مونثی هست ..دختر بودن یا زن بودن مهم نیست مهم اینه که همه مثل هم هستند همه سرشار از احساس هستند وعاطفه ...........

********************************* 

یه خاطره ........

سال 87 روز مادر پستی داشتم درباره زن هایی که تن فروشی می کنند برای خرج زندگی و بچه هاشون  ... قسمتی ازاون پست.......

((خانومی رو بهم معرفی کردند  45-50ساله  که  خود فروشی میکنه .مادر سه معلوله .دو پسر یه دختر .... وقتی پای صحبتش نشستیم  با بغض از نفرت به خودش حرف میزد خودش رو انگل این جامعه می دونست می گم بذارش کنار. خودت اگه بخوای می تونی پاک زندگی کنی .... وبا لبخند تلخی گفت : هزینه دوا ودرمون بچه هام رو از کجا بیارم .گفتم بهزیستی . کمیته امداد و......... تلخ تراز قبل گفت : با مقدار پولی که اونا میدن به زحمت می تونم نیازهای  اولیه اونا رو تامین کنم چه برسه به خرج دوا و دکترشون ......... میگم تا کی ؟ اهی کشید گفت نمی دونم اگه بچه ها نبودند خیلی وقت پیش خودم رو خلاص میکردم ولی بچه ها ... گفتم اسایشگاه .........با بغض گفت : نمیشه ..نمی تونم بچه هامند.......................))

یکی از خواننده های وبلاگ ازشیراز  خواست که شماره حسابی بهش بدم تا به این زن کمک کنه ....من اعتقاد دارم اینگونه مسائل در همه جای کشور هستش کافیه کمی نگاهمون متفاوت تر ودقیق تر باشه اونوقته که میبینیم خیلی از دردها رو ........

این دوست بعد از گذشت چندماه منو پیدا کرده وشهر منو شناسایی  از طریق اداره مربوطه کمک شایانی به اون زن کرد و زن الان کارمیکنه  ولی با کاری که روحش رو خراش نمیده وتنش رو به  دست هوس بازان نمی سپاره ..داره خرج زندگیش رو میده ........با یاداوری این ماجرا خواستم هم یادی ازاین دوست عزیزکنم وهم اینکه تبریکی بگم به همه همه همه مادران .....

بنظر شما دخترهایی که نه زن هستند ونه مادر امروز بهشون تعلق نداره ؟

 

موج1: اول ازهمه فرا رسیدن روز مادر و زن رو به همه دختران .زنان و مادران دنیا تبریک میگم ....میدونم که زن بودن  یا نبودن مهم نیست و سخت هم نیست ولی مادر بودن کار هرکس نیست مادربودن چیزی فراتر از اندیشه هاست ..............

موج2: همیشه اولین شنونده پست هام مادرمه ........مادرم می ستایمت ........

موج3: مدتی بود که فضای وبلاگ نویسی شهرمون خیلی اوضاعش داغون بود ولی چندوقتیه که خوب شده وارومتر ..این رو مدیون  پیگیری های دادستان و قاضی شهرم و بچه های دادگستری هستیم ..میخوام ازشون بخاطر خوب انجام دادن کارشون و پیگیری این مسئله  تشکر کنم ...ممنونم ...........

جزرومد: پیرمردی مداركش رو تحویل داد منتظر شد تا كارش انجام بشه گفتم پدرجان 20دقیقه ای كارت طول میكشه برو 20دقیقه دیگه بیا پیرمرد خودش رو صندلی پهن تر كرد و یه اشاره به دخترهایی كه تو دفتر بودند كرد وگفت : بیرون گرمه ، همین جا زیر بادكولر میشینم هم خنك میشم هم دوتا دخترجوون میبینم دلم وامیشه .........................

 

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391  |
 بوسه های من .......

حسن رو قبلن دیده بودم وقتی دوستم گفت میره به روستاشون .تو مسیر یادم افتاد حسن متولد اردیبهشته .....مثل خودم ....یادم نبود چندم اردیبهشت ..

رفتم جعبه ای کوچک شیرینی بگیرم دیدم کیک تولد کوچولویی تو ویترین داره نگام میکنه پس کیکه رو گرفتم با چندتا شمع ریز رنگی ........

وقتی وارد اتاق گلی اونا شدیم بی بی حسن لنگ لنگان اومد استقبالمون ....

حسن گوشه ای از اتاق دراز کشیده بود و پیرزن گفت که مریضه ..دوهوا شده سردی و گرمی خورده و چندروزه که تب داره و..........

کنارش نشستم کیک رو دراوردم وحسن با دیدن کیک تولد چشمانش برقی زد ومات بهم نگاه کرد ..گویی که عجیب ترین صحنه عمرش رو می بینه ......

حسن اینقدر ذوق زده شد که یادش رفت بیماره و تنی به داغی کوره داره .......

حسن به اشک افتاد دستش رو گرفتم  گرمای عجیبی دستش داشت ..

خودش رو به اغوشم انداخت و من به اغوش کشیدم  مردی رو که خیلی برام کوچک بود ...

وقتی که پیشونی داغ و تب دار حسن رو بوسیدم  حسن لرزید ....و بغض معصومانه او بیشتر ترک برداشت ........

حسن رو اروم کردم  ودوستم هم مادرانه نوازش کرد و بوسه بر صورت حسن زد ...

واون با همون تن تب دارش دنبال دوستاش رفت تا اونا هم بیان واز کیکی که هرلحظه بیشتر خامه هاش وا میرفت بخورند .......

وقتی حسن دربین دوستاش کیک میخورد هرلحظه که نگاهم بهش می افتاد حسن رو میدیدم که به دوستاش میگفت : منو بوسیدن ....بجون امام رضا هردوتاشون منو بوسیدن ...

حسن رو کسی نبوسیده بود و............ چند روز بعد حسن 8ساله شد .......

وقتی ماجرا رو با بغض برای اشنایی تعریف کردم گفت : میدونی تو رساله اومده خانمهایی که به سن تکلیف رسیدن نباید پسربچه های 7سال به بالا رو بوس کنند گناه داره ......

ومن گناه کردم که حسن را بوسیدم .....

من گناه کردم اولین بوسه را به کوچک مردی سپردم که با همه کمی سنش درد را می فهمد و تکرارش را حس می کند.......

من جهنمی را برای خودم خریدم وقتی که سر تراشیده و پیشانی سیاه سوخته پسربچه ای را بوسیدم که پدر معتاد اون رو ول کرده ومادر شوی دیگری اختیار......

من خودم رو غذای مارهایی کردم که قراره لبهای منو بجرم بوسه ای کوتاه از تنی تب دار  نیش زنند ..

من بوسه ای از پیشانی کوچک مردی گرفتم که نتوانست اولین کیک تولدش را حتی ذره ای به تنهایی بخورد حتی با سکینه مش غلامرضا که قهر بود قسمت کرد .......

تو رساله از جرم من نوشته شده و من رو وعده دادن به عذابی سخت ....... کدامین رساله در کجای جهان از درد حسن و حسن ها نوشته شده که بیگناه زاده شده اند و درد را می شناسند و درد را ....

تو رساله من محکومم .کدامین دادگاه و دین ومذهب ...دردی که حس وحسن ها می کشند را محکوم می کند..........

من با بوسه ای عذابی رو در جهنم ازان خودم کردم ....عذابی که حسن از تنهایی ...بی کسی ..فقر ..خودش میکشه رو تو کدوم بهشت  جواب میدن .......... 

و چه طعم دردی داشت بوسه از پیشانی حسن ........

 

موج1: دنبال دلیل و توجیه رفتارهامون نباشیم .......کمی دراعمالمون دقت وتامل کنیم .....

موج2: فرصت های زندگی خیلی کمه خیلی خیلی کمه .......کاش می شد ادم بود وادم زیست ...

موج3: فکر نکنید من خوبم یا همون دخترپولدار مهربون هستم نه .....هیجکدوم نیستم ....گاهی به نیستی از وجودم میرسم ...........

موج4: دلم واسه یلدا تنگ شده ........یلدا زودتر بیا ........

یه چیز جالب می دونستید رفتن به نمایشگاه کتاب هم شده پز روشنفکری !!!!....کاشکی ما هم بن کتاب مفتی بهمون می دادند ماهم میرفتیم با حکم ماموریت اداری نمایشگاه کتاب  بعدش یه دوری پز میدادیم و کلاس میذاشتیم ........شانس پزدادن هم نداریم ..والا..

موج5: اولین جشن تولد نه تنها برای حسن بلکه اولین تولدی بود که اون بچه ها میدیدن .....باور کنید این پول های اندکی که اینجور جاها واسه بچه ها میدین تو مواقع غیر ضروری خیلی بیشترش رو برای کار یا چیزهای بیهوده هدر می کنیم .......

جزرومد : شاید شیطان عاشق حوا بود که بر ادم سجده نکرد ..........یادمون باشه همه ..همه ..همه حتی سنگ ها هم دل دارند ...........

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391  |
 زنانگی گم شده .......

مدتها بود که دلم میخواست دراینباره بنویسم ..درباره زنانه گی از دست رفته.......

منظورم از زنانه گی از دست دادن خصلت های زنانه هستش از دست دادن خصایصی که زن رو مثل یک مرد معرفی میکنه پیش بقیه .....

وقتی که مستقل شروع به کار کردم هراسم دادن، از جامعه پلیدی که مردانش برای رسیدن به اهدافشون از هیج اندیشه ناپاکی بیم  ندارن ...

وقتی که خواستم  زن باشم ..دختر باشم  و توی این جامعه اریایی  با عنوان یک دختر شرقی کار کنم ...دیدم نمیشه ..

اگه میخوای محکم باشی ..اگه میخوای زیر لگدهای خشم مردان جامعه ات له نشی باید بجنگی ..باید مثل مرد رفتار کنی تا بتونی تحمل کنی و باشی ........

نزدیک 5ساله که من  یادم رفته عشوه های زنانه گی چیه ؟ یادم رفته می توانم  شورانگیز باشم ..یادم رفته روحی لطیفی دارم ..یادم رفته گیسو در باد پریشان کنم ........

تو جامعه ای هستیم که اگه ذره ای از لطافت زنانه را بکار بریم سریعتراز اونچه که فکرش رو کنیم میشکنند مارو ..........

اگر ذره ای از محبت و مهر زنانه را نشان دهیم متهم به خیره سری و بی حیایی می شویم .......

 اگر ..اگر .اگر ..............واین اگرها و باید نبایدها  به ما فهمانده که برای بودن در عرصه های مختلف این جامعه باید زنانه گی را بوسید و گذاشت کنار ....

باید همانند دیگر مردان برخورد کنی و رفتار ...........باید سخت باشی و خشن.........باید امادگی همه نوع مشکل و برخورد را داشته باشی تا جا نمانی .........

اکثریت زنانی که دراین جامعه مستقل هستند چیزی از یک مرد کم ندارن تفاوتشان شاید همان ظرافت چهره  و نوع پوشش باشذ ...البته مدتیه که مردان این جامعه اریایی نیز صورتشان بجای مردانه تر  بودن ظریفتر و زنانه تر می شود و زنان مردتر و زمخت تر می شوند ........

نمیدونم از کی دراین جامعه اریایی زنان زنانگی خودشون رو از دست دادن و مردان مردانگی اشون رو .......

گاهی اوقات بدم میاد ازاینکه میگن ..فلان زن ...عین یک مرد هستش ....بدم میاد ازاینکه میگن مثل مرد کار میکنه ....واسه خودش مردی شده ........

بی انصاف ها چرا نمیذارید زن باشه و توی جامعه با زنیتش باشه ......

زنانگی و زن بودن که فقط با شوهر و خانه داری نیست ..لطافت و مهر رو میشه در همه جا بکار برد حتی در جایی که پلیدی ها هست بشرطی که این پلیدی ها جنسشان از هوس نباشد که در جامعه ما اما ......................

 حرفها دارم ولی ندارم کلماتی که بنویسم  ازاین خاموشی  زنانگی زنهای ما .........

گاهی که ازاینه بخود مینگرم حس میکنم با کس دیگه ای مواجه ام .با کسی که فاصله ها داره از روحی لطیف و عشقی  پراز ظرافت ...........

در درون هر مردی ، زنی و در دورن هر زنی مردی است که به زمان خودش بیرون می آید و کارش را می کند.  نگذاریم این برچسب ها ما را منجمد کند و آن نیمه ی دیگر را بکشد. ما ترکیبی از این دو نیمه هستیم. گاه لطیف، گاه قوی، گاه احساساتی ، گاه منطقی. ما هیچ کدام از اینها و ترکیب همه ی اینها هستیم. (نسوان)

موج1: حرف دارم ولی نمی دونم چطور بنویسمشون ......سخته......نمیتونم خیلی حرفها رو بنویسم ..سخته.خیلی سخت..........

موج2: از گرونی چی بگم ؟..........خودتون شاهد هستین هزینه ها ساعتی داره میره بالا ..وحشتناک شده .........وحشتناک ...........

موج3: صدا کردم محمود احمدی نژاد !!!یهو همه کسایی که تو دفتر بودن خندیدن ..یکی گفت تو صف عابر بانکه داره یارانه اش رو میگیره !!!!!!!!!.....همکارم گفت : چرا می خندین ؟..اونم حق داره یارانه بگیره اونم نیاز داره با این گرونی ....بازم بقیه خندیدن ..........زنه اومده بود واسه ثبت نام مسکن معلولین .....اسم بچه اش محمود احمدی نژاد بود ..مدارکش رو تحویل داد خودش رفته بیرون ....

جزرومد: پنچره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم ، اگر نمیایی انقدر پنچره ها را زجر ندهم ......چشمانم به جهنم !.........

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391  |
 شما چه زجری می کشید ...

تو جامعه ای هستیم که در عین اینکه ، همه چی آرومه ..من چقدر خوشبختم .........

همه  ماها  پراز غم وبدبختي هستيم هركدوممون ،حتي شادترين افرادمون هم غرق در مشكلات عظيمي هستند كه خودشون خبردارن، ولي حسن خوبشون اينه كه خودشون رو شاد نشون ميدن واينكار هم درد خودشون رو فراموش مي كنند وهم مخاطبشون ناراحت نمیشه .........ولي ادمهايي مثل من مي نالند ؛ ميگن ؛ گريه مي كنند اشك ميريزن بدتر خودمون زجر ميكشيم ومخاطبمون هم درد ميكشه ......

من رنج می برم وقتی که :...

فقر رو می بینم ..........بیسوادی رو می بینم .......

وقتي كه داري براي مثلا يه تحصيل كرده يه چيزي رو سه بار توضيح ميدي تازه متوجه ميشي اون هنوز فرق شماره حساب با شماره عابر بانك رو بلد نيست ..............

 وقتي كه چند تا الف بچه كه با پارتي اومدن سركار اونوقت هنوز بلد نیستن درست حرف بزنند و کوچکترین برخورد اداب رو نمی دونند  .........

وقتي كه ازسردرد داره سرت ميتركه چشمات رو به زور باز نگه ميداري بايد غمخوار پيرمردي باشي كه توماه 4بشكه گازوئيل سهميه باغش بوده حالا بايد 3بشكه اون رو بره بانرخ ازاد 80هزارتومني بخره و پيرمرد وسط دفترت كمرش خم بشه و بغضش بتركه ......

 وقتی می بینم  عدالت وانصاف گم شده جاش رو پارتی بی عدالتی گرفته ....

وقتی می بینم معلمی حکمش واسه شهرمحروم وگرم منه ولی خودش اینجا نیست و با پارتی تو شهر خودش که اب هواش خنک تره مونده و البته حقوق مزایای شهر منو دریافت میکنه ..

وقتی میبینم فرهنگیانی که  سطح درک وسواد دانش اموز براشون مهم نیست فقط روخونی درسی می کنند و عین خیالشون نیست اون دانش اموز هیجی یاد نگرفته ........

وقتی میبینم معلمی بابت یه کلمه جواب ندادن تحقیر میکنه وتحقیر ..... واسه پول درس میده.... ساعت ساعت تدریس  اضافه برمیداره .براش مهم نیست توکلاسهای فشرده و پشت سرهم دانش اموز چیزی یاد میگیره یا نه ......... رد سیلی پدر معتادی رو گونه دانش اموز نمی بینه .........

وقتی هاله نور رو می بینند ...وقتی که نفت کشورم رو چینی ها به تاراج می برند ...

وقتی که کودک همسایه ام پابرهنه راه میره ..ونون خشک سق میزنه ..ولی پول کمیته امداد کشورم واسه کشورهای دیگه خرج میشه .........

وقتی که دخترک 11ساله ای توسط پدر معتادش برا دو میلیون به یه مرد افغانی 45-50ساله فروخته میشه .......

وقتی که هوس مردان مملکتم اینقدر وحشی هستش که به دخترک معلول 13ساله بی زبون هم رحم نمیکنه ........

وقتی می بینم برخی ازافرادی که مثلا خودشون رو جزو اقشار متفکر وروشنفکر جامعه میدونند ولی وقتی می نویسن  انگار که محدوده شعور و تفکرش فقط در حد چهار چوب خونه شون مونده وبیرون نرفته انگار هیج وقت به عمق درد فکر نکردن .........

وقتی تفکر سنتی و کهنه ای رو می بینم که هنوز داره نفس می کشه ..و نسل جدید قربانی های اون هستند ........

وقتی می بینم که ازادی در دهنم می خشکه ..اشکهام می ترسن بیرون بیان وصدام تو گلو خفه می شه ........

وقتی که می بینم..... پدرشرمنده فرزندان ،مادرخیره به یخچال خالی............

من .........درد می کشم ........درد میکشم ........درد میکشم .......

من زجر ها میکشم .دردها  میکشم .......ولی نمی تونم بیان کنم چرا که ...دراین کشور زندگی می کنم ....

                                      شما ازچی درد می کشید ؟.......

موج1: اول ازهمه روز معلم رو به کسری عزیز .حیدری گرامی . دیدی . پسرخاله وهمه معلمان وجدان بیدار و اگاه جامعه مون از طرف خودم ویلدا تبریک میگم ........

موج2: پست قبلی رو  اگه عمری باشه بعدها مفصل تر بهش می پردازیم ........ اینهمه میگیم کسی نیست گوش کنه ...گرونی داره بیداد میکنه گرچه ردپای دزد رو که گرفتیم به خونه کدخدا رسیدیم ولی اون خوابه .........

موج3:پیرزنه بالای 60سال سن داره میپرسه : وام ازدواج ثبت نام میکنی ؟ میگم برا کی میخوای ؟ میگه خودم ..خنده ام میگیره ..حالا نیشم بازه ومیگم واسه کی؟...... میگه : خودم .......میخندم ..یهو میگه : کوفت زهر مار .خنده داره ........

جزرومد: ای قطار راهت را بگیر و برو .دیگر نه کوه توان ریزش دارد ونه ریزعلی پیراهن اضافه ......

 

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391  |
 مسائل جنسی ...ما ...وبچه ها ....

تو جامعه ای هستیم که از کمر به پایین حرف زدن ممنوعه ..میدونم الان که این پست رو خیلی ها می خونند جبهه گیری هاشون شروع میشه و طبق معمول بارون تهمت وافترا پرازکینه هست که بطرف من روونه میشه البته اینا برای من مهم نیست چون گویندگانش کسایی هستند علیرغم  همه ادعاهاشون  بجای استفاده از منطق از احساسات و تفکر بی منطقشون استفاده می کنند .......

چندماه پیش تو همین وبلاگ پستی داشتم درباره دختربچه هایی که منطقشون برای ازدواج  به سن بلوغ جسمی رسیدن بود  یعنی اینطور از مادراشون بهشون فهمونده بودن دختر تا به سن تکلیف میرسه و بلوغ جسمیش (همون عا.دت .ما.هی.انه) میشه باید ازدواج کنه ..خوندن ونخوندن درس براشون مهم نبود عملا از خیلی از مسائل اجتماع بدور بودن ..در روستاهایی که هنوز برق ندارن ..و نونشون با چوپونی گوسفندا بدست میاد این مسائل عادیه ...

با توجه به رسیدن هفته معلم میخوام حرف از مسئولیتی که بردوش معلمهای جامعه  ما هستش و متاسفانه کم بهش توجه می کنند بزنم ...بامثال ها میگم ...

دوست معلمی تعریف میکرد کلاس مختلطی داره دخترها و پسرها باهم هستند ..میگفت یه روز موقع نماز به دانش اموزا گفتم برید نماز ..دخترها رفتن ولی پسرها چندتایی موندن ..بهشون گفتم شما چرا نمی رید ؟ پسرها گفتن ..ما عذر شرعی داریم ..غسل واجب هستیم ...اونم دانش اموزهایی که نهایتش 11ساله هستند ....دوستان خندیدن ولی واقعیت اینه این یک درده.........

پسربچه کلاس چهارم دبستان به معلمش میگه : خانم انبه میخوای ؟ معلمه میگه : بده ببینم  پسربچه جواب میده  تو شلوارمه .......

ازاین قبیل مسائل رو معلم های محترم بسیار مشاهده می کنند ولی واقعیت امراینه که معلم ها میذارن به عهده خانواده ها ..

غافل ازاینکه بیشتر از خونواده معلم هستش که می تونه در این زمینه جوابگوی دانش اموزان باشه بخصوص درکلاس که اکثریت دانش اموزا مثل هم هستند و معلم میتونه با یه مهر و محبت دوستانه وبوجود اوردن فضایی دوستانه اطلاعات لازم رو به دانش اموزان بده ....

تو جوامع غربی دانش اموزان از همون دوران قبل از رسیدن به سن بلوغ با بدن و اندام های خودشون اشنا میشن و راههای کنترل با غرائزشون رو یاد می گیرند ولی بدبختانه در جامعه ما که اصل اون  تاکید برتربیت صحیح داره این موارد نادیده گرفته میشه و در حقیقت بنوعی جرم تلقی میشه ..

واین همون میشه که سالها بعد در سنین مختلف شاهد صحنه های تلخ ودردناکی میشیم ....

مثل حکایت پیرمردی که با دیدن ما.تحت یه دخترچشماش رو روش زوم میکنه...

 یا نماینده جامعه اسلامی که در بلاد کفردر  استخری به دختربچه  13ساله ای حمله می کنه ...

کاری به درستی یا نادرستی خبر ندارم چیزی که هست نوع برخورد این افراد هست تعصباتی که توجامعه مون وجود داره و نگفتن از وقایعی که جزیی از زندگیمون هست دردی رو دوا نمیکنه بدتر باعث بوجود اومدن دردهایی بدتر میشه ...

متاسفانه جامعه ما یا سرکوب میکنه یا بیش از اندازه بزرگ میکنه ..دراین مورد من نمیگم سرکوبش باید کرد ونه میگم بزرگش کرد حتی اگه در حد همون دین وشریعتی که حرفش رو میزنیم بهش در مدارس ما پرداخته بشه ما اینقدر با این معضل اجتماعی دردسر نداشتیم ......

بنظر شما معلم های عزیز ما چقدر در ارائه راحل های مناسب دراینگونه موارد به دانش اموزان نقش دارن؟

 

موج1: تو اون پست که اسمش هم  مریضی و خون بود کسانی با خوندن اون پست گرچه رمز داربود والبته نمیدونم با چه کلکی رمز رو گرفته بودن یه جوریی شده بودن وکسانی هم از لای انگشتانشون یواشکی دید زده بودن وپست روخونده بودن امیدوارم این پست رو نخونند و گناهی رو به گردن ما نندازن .............

موج2: نوشتن دراین باره مسائل نشون از پررویی و جسارت من نیست نشون از بالا بودن فساد و نداشتن راه حلی دراین باره بود که سعی میکنیم با تبادل اطلاعات بتونیم بنوبه خودمون راه حل هایی براشون پیدا کنیم حتی اگه شده برای یک نفر تاثیر گذار باشیم ......

موج3: امیدوارم معلمین عزیز که این پست رو می خونند بهشون برنخوره ...اخه من شانس ندارم تا چیزی می نویسم خیلی ها به خودشون میگیرن ..........این پست اشاره خاصی به شهر من یا شهردیگری نداره یک مشکلی هستش که در همه جای این جامعه وجود داره در سرتاسر این گربه کوچک ازاین قبیل مسائل وجود داره .........

جزرومد: زیباترین دیالوگه پدر ژپتو به پینکیو : پسرم چوبی بمان ، دنیای آدما از جنس سنگه .....

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391  |
 یارانه های پردرد ......

من ازجایی می نویسم که مردمی خوب داره ...ساده ان خیلی ساده ..خیلی ازحرفاشون رو شما شهری ها فکر میکنید که احمقانه است ولی از سادگیشون هست ..واین سادگی درد داره خیلی درد داره ........وقتی تو گپ می نویسم فحش میخورم بخاطر راست بودن نوشته هام ...فحش میخورم بابت تلخی نوشته هام ...و تحقیر میشم واسه درد داشتن نوشته هام .........هروقت پستی نوشتم کنارش کامنتی داشتم که خطابم کرده بود : لعنتی چرا اینقدر تلخه نگاه تو..............

امروز پیرمردی که متولد 1317بود رو دیدم پیرمردی که  دستاش لرزش خفیفی داشت و سعی میکرد پنهونش کنه ..پیرمرد راه میرفت وحرف میزد و زبون میریخت ..قبل ازاون هردفعه که دیده بودمش ..سر  و ضع ژولیده و درهمی داشت ولی امروز تا دیدمش تعجب کردم پیراهنی ازاین کمر تنگ ها و استین کوتاه با شلواری مشکی  پوشیده بود و سر صورتی اصلاح کرده بود ..دیدمش از تیپ جدیدش خنده ام گرفت ... گفتم تیپ زدی ؟ خبریه ؟ گفت : بله بخودم رسیدم  تا بگردم دنبال یه زن جدید ...همکارم خنده ای کرد وگفت : تو که زن داری .بشین کنار همون زنت ..........

پیرمرد اومد نزدیک میزم و گفت : زن مثل زمین کشاورزیه ...تا مدتی میشه روش کشت کرد برای همیشه که نمیشه ..زن من 8مرتبه روش کشت کردم  دیگه بدرد نمیخوره 10ساله که بدرد نمیخوره دنبال یکی دیگه هستم ..پیرمرد میگفت وهمکارم می خندید ..خیلی جدی بهش گفتم : بسه مشهدی  با این سن سالت باید بفکر کفن دفنت باشی بفکر بچه هات باشی دنبال زنی هنوز........

گفت : زن زودتر از مرد پیر میشه ..یک مردرو سه تازن پیر میکنه ..پیامیر خودش گفته 4تا بگیرید تازه من میخوام برم دومیش رو بگیرم ....یارانه میگیرم خرجی اون رو میدم و..........

پیرمرد میگفت و من یاد زنی افتادم که پسربچه 6ساله اش رو چوپون دوسه تا گوسفندشون کرده بود طبق عادت همیشگی  پسربچه بدنبال گوسفندها میدوه که از بالای تخته سنگی می افته پایین و سرش میشکنه و البته دستش از دوجا میشکنه ...اورژانش اینجا میگن امکانات نداریم ببرینش شهری بزرگتر وزن بعد دوروز با پسربچه ای که ورم کرده با دست خالی مونده بود چیکار کنه و بخاطر یارانه ها کرایه ها اینقدر زیاد شدن که خودش هم نمیتونه بره چه برسه به بردن کودکش  ..کمی اون طرف تر مردش با پولهای یارانه داره دود میکنه و مست ...........

از پیرمرد عصبانی بودم بابت حرف زدنش ..... ودلم درد اومده بود از یاداوری درد  پسر بچه ...وقتی که دوستم حکایت پسر بچه رو  تعریف میکرد ازناله های کودک گفت واز بی پولی مادرش واینکه دوروز بود که کودک غیر  کمی فقط نان ماست چیزی نخورده واز اشکهای مادرش.....

بخودم میگم: لعنتی لعنتی لعنتی  بی خیال باش .........

 

موج1: چی بگم گرونی بیداد میکنه ....دارم زیر بار این گرونی وتورم له میشم .........این پست یک واقعیته همین . عین واژه هایی که پیرمرد گفت رو نوشتم .....

موج2: بچه ها یعنی میشه روزی برسه که اینقدر تلخ نباشه جامعه مون ؟

موج3: به احترام آزادی یک دقیقه سکوت کردیم اما خوابمان برد ......«چه گوارا»

جزرومد: پيرمرد لاغر و رنجور بود وقيافه اش هم مريض نشون ميداد مداركش رو براي ثبت نام سوخت تحويل داد بهش گفتم : پدر جان ، بچه مگه نداري كارت رو انجام بدن كه خودت با اين حال و روزت اومدي كارات رو انجام بدي ؟؟؟ پيرمرد با غرور گفت : چرا 11تا بچه دارم 6پسر 5تا دختر .............با خنده گفتم : خدا حفظشون كنه اما بيشترشون نكنه ..........يهو پيرمرد با خشم بهم گفت : به توچه ، شايد من شبي يكي از خدا ميخوام  ، چرا بيشترشون نكنه ...نونشون رو توكه نميدي ......يارانه هم دارن........

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391  |
 شما نوجوونی کردین ؟ نوجوونی شما چطور گذشت ؟....

هرکدوم از ماها دوره کودکی و نوجوونی مختلفی رو داشتیم چیزی که مهمه اینه که چقدر کودکی کردیم یا نوجوونی .........

تو شهرستان جنوبی ما ..دهه 60تی هایی مثل من ؛ البته قبل از 67تی ها یادشون میاد اونایی که باغ داشتن وخیلی ازاونایی که نداشتن تابستونا میرفتند به باغ ها و لیمو ترش جمع میکردن یا خرماها رو تو سبد می چیدن .....

من میخوام از دوره کودکی و نوجوونی خودم بگم وقتی  ابتدایی بودم چهارم به بعد ........ تابستونا میرفتیم باغ ..

انوقت ها مهم نبود که دختر ارباب باشی یا رعیت ..فقیر باشی یا پولدار ...میدونستی که تابستونا فصل لیمو چینی هستش  باید بری باغ و بری زیر درخت لیمو و لیمو هاش رو که زیرش ریخته بود جمع کنی ..

از اول بگم چندنفر پسر با چوب های بلند و محکم درخت بیجاره رو تا میخورد میزدند تا لیموهاش بریزه زمین بعدش چندتا چوب میزدند زیر شاخه های درخت و سطل یا حلب های بزرگ حلبی رو میذاشتند کنارش و زن ها ودختربچه ها میرفتند زیر درخت لیموها رو جمع میکردن ..

حالا گاهی اومدن انواع حشره وگاهی مار میرفت رو دست پاشون وبدترازاون خار یا همون تیغ تیز درخت بود که چقدرهم درد داره .....دختربچه هابا لباس های گل منگلی و چادرهای رنگ وارنگ نمازی ...

پسرهایی که درخت رو چوب میزدند جلو دخترها چه فیگورها و ژست های مردونه ای میگرفتند و البته بعضی از دخترها هم همینطور ....امروز باغ یکی شاید هم چند روز ...... بعدش باغ دیگری  ..لیمو چینی که تموم میشد نوبت خرماچینی میرسید ..اونم توگرمای تیر. مرداد و شهریور جنوب گاهی تا 40-50درجه ........

دوره نوجوونی من تابستوناش با اینا گذشت والبته چندروز اخر شهریور که خانوادگی همگی میزدیم به جاده و یه مقصد داشتیم واسه سفر یه شهر یه مکان دیدنی ......... زمستونا هم که فصل درس بود درس........

ابایی ندارم که بگم تا دوم ،سوم دبیرستان بازم میرفتم توباغ یا خرما چینی ......درسته که سالها ازاون موقع گذشته زمین ها خشک شده و درختان لیمو ترش کم وکم ترشده ........

دیگه پیرزن ها و پیرمردها بیشتر توباغ ها خرماها رو جمع میکنند و خرما چینی تو کارگاه ها هستش و  زیر سایه و..........انجام میشه ....

اینا رو تعریف کردم که بگم ازوقتی فهمیدم نوجون 16-17ساله مخارجش رو با نگهداری مواد مخدر تامین میکنه چقدر درد کشیدم ....

نمیخوام بگم اونا هم باید برن توباغ ها و یا سختی بکشن ولی این شیوه رو دوست ندارم ..چقدراز اراده و توانایی هامون فاصله گرفتیم ..

واقعا چی بسر این مملکت اومده که جوون 16ساله همچین کاری میکنه  یعنی یه جوونی که میتونه با هزار کارشرافتمندانه دیگه هزینه اش رو تامین کنه باید دست به همچین کاری بزنه ؟

کاری به فساد اخلاقی ..عقده های فررفته . و سرخوردگی ها ندارم ...دلم درد داره .....

تویه محیط کوچیک یه نووجون از الان همچین کار پرخطر و اشتباهی انجام میده از اینده اش چه توقعی میشه داشت اونم تواین مملکت !!!!!!!!

وقتی فکرش رو میکنم میترس از اینده این نوجوون ها .....نسلی که هنوز تو جامعه جایگاهی انچنانی نداره داره یاغی میشه این نوجوون وقتی جوون این مملکت بشه چه اینده ای رو میشه تصور کرد ؟؟؟

همه شماهایی که این وبلاگ رو می خونید اکثریتتون دوره نوجوونی خوبی داشتین چون اکثریت مال شهرهای بزرگ هستین که تابستونای کودکی ونوجونیتون با کلاسهای متفرقه پرشده بود یا اگه کمی ندارتر بودینوو با کارتو یه مغازه یا کارگاه .......حداقلش خیلی هاتون مزد کاری رو گرفتین که انجامش دادین ..

ولی  این نوجوون !!!! احتمالا وقتی بزرگ بشه میشه یکی از هزاران معتاد دیگه که ناموس مردم رو دست مالی میکنه یا عقده هاش رو با دروغ ودغل رو سر دیگرون خراب میکنه ....

واقعا نمیدونم چی بنویسم انگاری حرف دارم ولی کلمات رو ندارم ...........

دلم درد داره ..اندیشه ام غم داره از نوجوونی نکردن اینا ............

موج1: شماها نوجوونی کردین ؟ واقعا بنظر شما چه باید کرد ؟.........

موج2: وحشتناک اوضاع کاریم بهم ریخته ..با این تورم لحظه ای ......راستی مادر علیرضا رو دیدم (چندپست قبل) میگفت علیرضا رو روونه مدرسه کرده اونم با لنگی دور پاهاش و علیرضای کوچک گفته : مامان من نه زن میخوام نه بچه ..فقط کاری کن خدا منو خوب کنه درد نکشم ومن..................

موج3: دستهايي كه براي كاري بلند ميشوند مقدس ترند از دستهاي رو به اسمان هستند كورش كبير

جزرومد:  دفتر شلوغ بود دو سه نفر کت شلواری (ازکارمندان ادارات) کنارمیزم بودن داشتیم حرف میزدیم که پیرمردی شتابزده وارد شد و اومد بطرف میزم وسط حرف بقیه پرید وگفت : سلام زنگ بزن اقای فلانی کارمنو انجام بده ..رفتم گفته برو هفته دیگه بیا پیرمردم  مریضم راهم دوره و....گفتم بشینه ..به اقایونی که بودن گفتم چندلحظه اینو راهی کنم کارشما بیشتر طول میکشه ..زنگ زدم اداره مربوطه به مسئولش گفتم کارپیرمرد رو درحدامکان امروز انجام بده اون بنده خدا هم گفت تا اخر وقت اداری انجام میده ..به پیرمرد گفتم : یکی دوساعت دیگه برو اداره فلان و......پیرمرد حینی که خواست ازدر خارج بشه ؛ گفت : اگه امروز کارمن رو انجام نمیدادی و کاراین ادما(اشاره به کت شلواری ها ) انجام میدادی یه سیلی محکم میزدمت و در میرفتم ..........(چقدرساده ان ادمهایی که کت شلواری ها رو ادم میدونند وخودشون رو نه ..)

 

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در چهارشنبه سی ام فروردین 1391  |
 یه پست متفاوت
اولین برخوردم با رولی کاملا یادم است . تازه همسایه ی ما شده بودند.

مامانش براش کتاب " چگونه در جای جدید با بچه ها دوست شویم " خریده بود و او آمده بود دم خانه ی ما تا توصیه های احمقانه ی کتابش را امتحان کند.

فکر کنم دلم براش سوخت و تصمیم گرفتم بهش محبتی بکنم. البته دوستی با رولی برای من فایده ی بزرگی هم داشته .همه ی کلک هایی را که برادر بزرگم رودریک به من میزند ، من روی رولی آزمایش میکنم.

نمیدانم قبلا گفته ام یا نه . ولی من نابغه ی بازی های کامپیوتری ام.حاضرم شرط ببندم که اگر پاش بیفته همه ی بچه های مدرسه را سوسک میکنم.

متاسفانه بابا قدر این مهارت من را نمیداند . همش می گه برو بیرون یک بازی " پر تحرک " انجام بده.

امشب وقتی بابا شروع به نصیحت من کرد ، که بروم بیرون و بازی های پرتحرک انجام بدهم ،سعی خودم را کردم که برایش  توضیح بدهم که بازی های کامپیوتری چه فوایدی دارند .مثلا آدم میتواند با آنها فوتبال بازی کند بدون اینکه خیس عرق یا درب و داغون بشود. اما  مثل همیشه بابا منطق من را درک نکرد. شترق...

هر وقت بابا من را با تیپا بیرون میکند تا بروم کمی ورزش پر تحرک بکنم  و شترق ق ق ق  در را روی من میبندد

 صاف میروم خانه ی رولی و با دستگاه او بازی کامپیوتری میکنیم.

ولی حیف که رولی فقط یک بازی دارد  مسابقه ی ماشین سواری . و من هر وقت با خودم بازی می برم بابای رولی اول می رود توی اینتر نت می گردد تا اطلاعاتی درباره اش جمع کند  و اگر کوچکترین جنگ یا خشونتی داشته باشد اجازه نمیدهد آن را بازی کنیم ---  خلاصه  یعنی همیشه آخرش  مجبور میشویم همان  ماشین سواری را بازی کنیم .

امروز بعد از اینکه رولی را چند بار سوسک کردم  زود برگشتم خانه . قبل از رسیدن به خانه چند بار زیر آبپاش باغچه ی همسایه رفتم تا بابا خیال کند عرق کرده ام . گول زدن بابا زیاد هم سخت نیست .

اما کلکم نتیجه ی برعکس داد . چون به محض این که مامان لباسم رو دید  گفت وای چه قدر عرق کردی و مجبورم کرد بروم حمااااااااااااااااااااام.

--------------------------------------------------------------------------

یه پارک نزدیک خونه مون هستش که خانمها صبح ها میرن ورزش میکنن  با مربی هایی که شهرداری گذاشته ( دستش درد نکنه  ) رایگانه و  از 7 تا 10 صبح  ورزش میکنن ... دستگاههای بدنسازی هم رایگان تو پارکهای کل تهران نصب شده تا  نگیم امکانات نداریم و اینا...

حالا -- نیروی انتظامی هم تو پارک گشت میزنه  تا احیانا مزاحمتی برای خانمها ایجاد نشه .

یه بار که گذرم افتاد از داخل پارک رد بشم  دیدم خود مامورها  به فاصله ی بیست متری  خانمهای در حال ورزش ایستادن و تکون نمیخورن  ...قشنگ ، محو تماشا ...

خنده ام گرفته بود که مگه بقیه ی آقایون ،چشماشون  چه ایرادی داره ؟ خودشون  نگاه میکردن و حرف و خنده و خوش میگذشت کلا دور همی بهشون...

کلا مردمانی هستیم که  برای خودمون هیچ کاری عیب نیست  ولی برای بقیه هم مشکل میشه و هم عیب و ایراد ...

------------------------------------------------------------------------------

خدایا تو هم یادم میندازی که تنهام ، با  این هوای بارونی و دونفره ی این روزها...

------------------------------------------------------------------------------

دوستان عزیزم ، عذر من رو بپذیرید که نمیتونم مثل دریا  صمیمی و مهربون بنویسم .

با هم فرق داریم خو....

--------------------------------------------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391  |
 شگفتی های جامعه ما.....

توجامعه ای زندگی می کنیم که خودش رو جزو برترین های دنیا میدونه و نماد مهربونی و صلح رو ادعا میکنه داره و. همواره از خشونت و بی معرفتی و بی انسانیتی غربی ها حرف میزنه ...شعارمون صلح ..ازادی ...ومردمداری هستش ..وتو جامعه ما .......

توجامعه ما .........

موسیقی !!! از درکه بیای تو و تلویزیون یا رادیو رو روشن کنی همش ترانه هایی توووپ میشنوی که جیگرت رو حال میده ..اصلا سخنرانی و حرف حدیث نداریم ها.......

اموزش !!! یه ساختمون نوساز رو میدن به یه اداره با دوتا کارمند ..اونوقت یه مدرسه با 200-300تا دانش اموز تو 4تا کلاس و تویه حیاط بی در پیکر باید درس بخونند .......

تورم !!!همه چی ارزون  شده ..فقط شانس با اون بچه تهرونی هایی هستش که نزدیکی کوچه خونه ریس جمهور مملکت هستند اخه اونجا همه چی گرونه  ............

یارانه !!! از رفاه مردم که نگو ....یارانه میدن که هرچی خرجش می کنیم بازم زیاد میاریم ... حالا از اونایی بگو که 3-4تا زن دارن و 15تا به بالا بچه ......کشور ها رو میخرن ولی باز  پول زیاد میارن ..........

 قیمتا !!!! قیمت یه مداد بگیر تا فلان دسنگاه  هرروز که نه لحظه به لحظه می کشه  پایین  ..........

دروغ!!!  اصلا تو این مملکت گل بلبل کسی دروغ نمیگه ..... اینقدا ادماش خوبن ..هاله نور میاد بالا سرمون ...بچه چندماهه زبون وا میکنه .....اینا همش یه معجزه است .....

پول !!! اینقده پول نفت رو ریختن تو سفرهامون ..که ...... اصغراقا بیا این پول نفت ما مال شما .....نجون اکبراقا ...نمیخوایم ..ما خودمون رفتیم  انصرافمون رو اعلام کردیم .......

خشونت !!! تو زندان هامون  تلویزیون ال ای دار.. دی وی دی  و سینمای خونگی هست با اون تخت های از پر قو ...........تازه شم خاویار هم میدن .......

انسانیت !!! اینقده انسان هستیم که وقتی یه تصادفی تو خیابون میبینیم ..مزاحمش نمیشیم راه مون رو میگیرم ومیرم تا حواسش رو جمع کنه دفعه بعد تصادف نکنه .... 

مردا!!! مردای جامعه ما اینقده خوبن ... همه خونواده دوست ..همه اهل دین ایمون ..همش دنبال اجرای دین هستند  دنبال 4 تا عقدی و چهل تا صیغه این ...کجای دنیا ایقده مردم یه مملکت بفکر نسوان هستند ...........

خانوما !!! اینقده صبورن که نگو ...توسری میخورن بیشتر کار میکنند ..فحش میشوند بیشتر درس می خونند ..زجر می کشند تا بقیه رو خوشبخت کنند ...کجای دنیا زنهاشون اینقده از جون گذشته هستند ...........

کار!!!  ما اینقدر فرصت شغلی داریم تو مملکتمون ..که همینجور داریم راه براه ..همون تنبل ها و بیسواد هامون رو میفرستیم خارج کار کنن و چیزی یاد اون عقب مونده ها بدن .....

شجاعت !!! اینقدر شجاع هستیم که توله خرس ها رو شکمشون رو سفره می کنیم ...گربه ها و خرها رو قصابی می کنیم ....

ادب !!! اینقدر با ادب هستیم که اصلا فحش نمیدیم  ...تو صف همدیگه رو هل نمیدیم ...وقتی دروغامون برملا شد معذرت خواهی میکنیم .....

تحصیلات !!! همش دکترا و مهندسی داریم ....بیسواد نداریم ....مدرک های تحصیلیمون از بالاترین دانشگاه دنیاست ..........

اینترنت!!! ..نمیشه حرفش رو زد ...اولیم اول ....فقط از بس فروتنیم ...میذاریم سرعت لاکپشت ..حلزون از  اینترنت ما بیشتر بشه ...........

راستی ترانه مون هم همچی ارومه ........من چقدر خوشبختم و................

 

موج1: بنظر شما شگفتی های جامعه ما دیگه چی هستش؟!(یلدا جان بازم نیستش ...رفته مسافرت تا شنبه میاد من چیکارکنم ازدستنش)

موج2: یه بسته کاغذ آچهار سفید  12000هزار تومن ......دیگه چی پیش میاد خدا میدونه ...

موج3: طبق معمول دفتر شلوغ بود پیرمردی 65-70ساله هی بهم میگفت مادرم ، مادرم ... گفتم پدر جان  من جای نوه ات هستم نمیگی نوه حداقل بگو دخترم ..........پیرمرد باخنده ای گفت : اخه وقتی میگم دخترم نگاه نمیکنی ولی وقتی میگم مادرم ..برمیگردی تو صورتم نگاه میکنی ...............

جزرومد: میدانی خدا ..........اینهمه تنهایی برای ما زیاد است ..زیاد.........

 

|+| نوشته شده توسط یلدا ودریا در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391  |
 
 
بالا